پیدا





کیک و چای

درخواست حذف اطلاعات

حسود نیستما اما مچاله میشه قلبم وقتی تعریف میکنه امروز فلاسک برمیداریم و کیک میریم پارک اولش فکر میکنم خوردن کیک و چای اونم تو پارک چه لذتی ممکنه داشته باشه... اما تو اصلا بگو روزه م بگو خوردن آب برا سلامتیم بده اما همون هوایی که کنار ی که قلبت رو به وجد میاره نفس میکشی اون حس و حال دلبرانه ای که داری می ارزه به یه قرار سرد و بی روح تو بهترین رستوران شهر... چقدر قوانین این روزگار پیچیده ست واقعا هدف از خلقت ادم چیهء قطعا صرفا دوندگی به دنبال یه لقمه نون نیس... شایدم هست...شاید همین مسیر مسابقه اون ازمون الهیه اما به هر حال میدونم روح لذت پذیرم خزیده کنج خلوتکده ارواح، یه گوشه کناری داره با انگشتش خط میکشه رو زمین خاکی و دور خودش یه دایره کشیده... از میون اینهمه قوانین نانوشته و مرموز زندگی، میدونم عشق مث یه گله... ریشه ش رنج دوریه... وقتی بهش رسیدی در واقع اون گل از ریشه کندی و کمک میکنی به پژمرده شدنش... در واقع ماهیت عشق تو همون دوری نهفته س... اصلا شاید لذت از عشق بردن ، همون ممنوعه بودنشه... خلاصه اینکه... یه جوری زندگی کنیم که وقت رفتن ازین دنیا حسرت درست زندگی ،نکشیم! درست یا غلط زندگی مونم قوانین خاص خودش داره با در نظر گرفتن صاحاب اصلی قلبمون.... اون باید نبایدهایی که جونمون درمیاد تا بهش پایبند باشیم... یک شبی مجنون ش را ش ت
بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی ش تم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم
صد عشق یک جا باختم ت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم. – شعر از: مرتضی عبداللهی